مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

194

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برخاسته ، بهادر را به زمين انداخت و چوبى گرفته ، نرم‌نرمش همىزد . كه دخترك برخاسته ، چوب از دست امجد بگرفت و بهادر را سخت همىزد و چندانش بزد كه خون از تن بهادر همىرفت . و بهادر استغاثه ميكرد و دندان ميسود و امجد بانگ به دختر ميزد و ميگفت : چنين نكن . دختر ميگفت : بگذار تا خشم من فرونشيند و انتقام از او بكشم كه او امروز ، عيش بر من منقص كرده . پس امجد چوب از دست دختر بربود و بينداخت . آنگاه بهادر برخاسته ، سرشك از ديده پاك كرد و ساعتى در خدمت بايستاد . پس از آن قنديلها و شمعها روشن كرد و هروقت بهادر به خانه اندر ميشد و از خانه بيرون ميرفت ، دخترك او را دشنام ميداد و نفرين ميكرد . امجد بدخترك خشم مىآورد و ميگفت كه : غلام من بدين چيزها عادت ندارد . پس امجد با دختر به حديث گفتن مشغول بودند و بهادر به خدمت ايستاده بود تا اينكه شب از نيمه گذشت و بهادر از خدمت مانده شد و در ميان ساحت افتاده ، بخفت و نفير خواب بلند كرد . چون دخترك ، شيطان‌صفت بود ، بامجد گفت : برخيز و به اين شمشير كه به ديوار آويخته ، اين غلام را بكش و اگر نكشى ، كارى كنم كه خود هلاك شوى . امجد گفت : در كشتن مملوك من ، چه بخاطر تو رسيده ؟ دخترك گفت : بىكشتن او زندگى بر من حرام است و اگر تو برخيزى و او را نكشى ، من خواهمش كشت . امجد گفت : به خدا سوگندت مىدهم كه چنين كار مكن . دختر گفت : ناچار اين كار بايد بشود . دخترك تيغ گرفته ، از غلاف بر كشيد و خواست كه بهادر را بكشد . امجد با خود گفت كه : اكنون هنگام نابودى اين آتش‌پرست است . پس بدخترك گفت : چون از كشتن او گريز نيست ، من بكشتن غلام خود سزاوارترم . آنگاه شمشير از دست دخترك بگرفت و تيغ به گردن او بزد . در حال ، سر دخترك از تن بپريد و بر روى بهادر بيفتاد و بيدار گشته بنشست و چشم گشوده ، امجد را ديد ايستاده و شمشير خون‌آلود در دست دارد . چون بدخترك نگاه كرد ، ديد كه او مقتول است . از امجد ، ماجرى بپرسيد . امجد ، حديث دخترك بازگفت و بهادر را آگاه كرد كه : او ميخواست ترا